ما و زمینِ بایرِ وجودمان
ما دو زمین داریم: جسم و روح. روح را بایر گذاشتهایم و جسم را آباد میکنیم؛ روزی میفهمیم روی زمین دیگران کاخ ساختهایم.
شاید این قصه را شنیده باشید، اما از آن قصههاییست که ارزش دارد هر چند وقت یکبار دوباره بخوانیم و کمی دربارهی مفاهیمش فکر کنیم.
قصه از این قرار است:
آقایی سی سال کار کرد تا توانست زمینی بزرگ بخرد. بعد، سی سال دیگر تجارت کرد و پول زیادی به دست آورد و بر همان زمین، کاخی مجلل ساخت. اما روزی که خواست وارد کاخش شود، مأمور شهرداری جلوی او را گرفت و گفت: «شما نمیتوانید وارد این کاخ شوید.»
پرسید: «چرا؟»
گفت: «زمین شما آن یکی زمین بغلی بوده! شما اشتباهی روی زمین مردم کاخ ساختهاید؛ زمین خودتان بایر است، همین کنار.»
این قصه، قصهی همهی ما در زندگی است.
همهی ما دو زمین داریم: زمین جسم و زمین روح. زمین روحمان را بایر انداختهایم و سخت مشغول آباد کردن زمین جسم هستیم: بدنسازی میکنیم، جراحی زیبایی و کاشت مو انجام میدهیم، لباس و جواهر و ساعت و کفش و کتوشلوار میخریم، ویلا و آپارتمان و اتومبیل میسازیم… غافل از اینکه زمین جسم برای ما نیست؛ بیخود داریم روی زمین دیگران کاخ میسازیم.
روزی میرسد که باید این جسم را همینجا تحویل بدهیم و برویم. هر کاری که در زندگی انجام میدهیم؛ خوردن، خوابیدن، کار کردن، پول درآوردن؛ اگر منجر به پرورش روحمان نشود، یعنی داریم زمین دیگری را آباد میکنیم. موقع وصیتنامه نوشتن تازه متوجه میشویم کمترین سهمی که از همهی داراییها داریم، همان داراییایست که واقعاً متعلق به خود ماست. آنجاست که با تمام وجود میفهمیم داشتیم زمین بقیه را آباد میکردیم.
در لحظهی مرگ درمییابیم که تمام هستی، وسیلهی رشد روح ما بوده؛ اما ما چه حقیرانه دل به خواستههای مادی بستیم، چیزهایی که در شأن روح بلند ما نبود.
ما آمدهایم به این دنیا که با زندگی کردن، قیمت پیدا کنیم؛ نه اینکه به هر قیمتی زندگی کنیم. آمدهایم که چیزی بشویم، نه اینکه چیزی با خودمان ببریم. دنیا مقصد نهایی ما نیست؛ ما، مقصد نهایی دنیاییم.
ما آمدهایم تا خودمان را آباد کنیم، نه دنیا را. آبادی دنیا، اثر جانبی و ثانویهی آبادی ماست.
از شمس پرسیدند: «چه شد که آرام شدی؟»
شمس گفت: «وعده این شد که خود را آرام کنم، نه جهان اطراف را. معجزه شد، و جهان اطراف نیز آرام گشت.»
اگر ما قشنگتر شویم، دنیا هم قشنگتر میشود. اما اگر فقط به قشنگی دنیا بچسبیم و خود را فراموش کنیم، الزاماً زیباتر نمیشویم؛ چنانکه دنیا از صد سال پیش بسیار زیباتر شده، اما زندگی در آن نه.
«کسی را چنان دوست داری که برایش بجنگی؟
گفتم: از جنگها برگشتهام، با زخمها و موی سپید.
یاد گرفتم صبور باشم و به تماشا قانع.»
شخصی را در نظر بگیرید که در این دنیا علم زیادی کسب کرده و به واسطهی آن ثروت فراوانی هم به دست آورده است. روزی تنها فرزندش را که سالها به مدرسه فرستاده، صدا میزند و میگوید: «بیا ببینم، توی این چند سال چی یاد گرفتی؟ چه چیزهایی بهت اضافه شده؟»
فرزند با افتخار جواب میدهد: «خیلی چیزای خوبی گیرم اومده! پانزده تا تراش، بیست تا پاککن، سی تا خودکار!»
پدر نگاهی مأیوسانه به او میاندازد و میگوید: «اینها را که من بهترش را میتوانستم برایت بخرم. من تو را فرستادم مدرسه که چیزی بشوی، نه اینکه چیزی جمع کنی.»
این، حکایت همهی ما در مدرسهی زندگی است. تمام همتمان این است که نهایتاً ده تا ملک و چند ماشین لوکس و از این چیزها جمع کنیم. اما روزی که دنیا را ترک کردیم، روزی که زنگ آخر مدرسه خورد، وقتی برگشتیم پیش آفرینندهی هستی، خالقمان از ما میپرسد: «هشتاد سال از عمرت گذشت، چی آوردی؟ ده تا ملک؟ من که بهتر از اینها را برایت داشتم. نه تنها زمین، نه تنها کهکشانها، بلکه همهی هستی را صدقهسر تو خلق کرده بودم. چرا خودت را اینقدر ارزان فروختی؟ بزرگترین آرزوی من آبادی تو بود، نه آبادی دنیا.»
بیاییم طوری زندگی کنیم که وقتی زنگ آخر خورد و برگشتیم پیش خالق هستی، با نگاهی پر از افتخار به ما بگوید: «ماشاءالله… چهقدر روحت قد کشیده! چه کاخ مجللی روی زمین وجودت ساختهای.»
واقعیت این است که ما فقط مالک چیزهایی هستیم که مرگ نتواند از ما بگیرد. باقی هرچه هست، فقط توهم مالکیت است.
«چایت را بنوش، نگران فردا نباش.
از گندمزار من و تو، مشتی کاه میماند برای بادها.»
باید به هم کمک کنیم تا روی زمین وجودمان کاخی مجلل بسازیم؛ کمک کنیم رشد کنیم و در این فرصت محدود زندگی، به بهترین نسخهی خودمان تبدیل شویم.
این نوشته را باید زیاد خواند، زیاد با خود مرور کرد.
به نگارش:مسعود بهبهانی،نویسنده
منبع: https://akhbarkish.com/%d9%85%d8%a7-%d9%88-%d8%b2%d9%85%db%8c%d9%86%d9%90-%d8%a8%d8%a7%db%8c%d8%b1%d9%90-%d9%88%d8%ac%d9%88%d8%af%d9%85%d8%a7%d9%86/




ارسال نظر
0 دیدگاه ثبت شده است
امکان ارسال دیدگاه برای این خبر بسته شده است.